Instastatistics logo
फॉलोअर काउंटर
व्यू काउंटर
ازدواجم با پسر عموم اجباری بود داستان زندگیم کپشن💔🥺
#پارت_۹۴

حمید که وارد شد، اول رفت سمت بابا. باهاش سلام و احوال‌پرسی کرد، بعد نگاهش رو برگردوند سمت من و کوتاه گفت:

ــ آماده شو، بریم خونه.

مامان با ظرف میوه وارد سالن شد و گفت:

ــ کجا؟ نهار درست کردم.

حمید محترمانه اما خشک جواب داد:

ــ ممنون زن‌عمو… کار دارم.

بابا به مامان نگاه کرد و گفت:

ــ خانم، اصرار نکن. لابد کار مهمیه.

حرفی نزدم. فقط رفتم کیفم رو برداشتم و همراه حمید از خونه زدم بیرون.

تو مسیر هیچ‌کدوم حرف نمی‌زدیم، تا اینکه خودش سکوت رو شکست:

ــ مگه قرار نبود به فرانک زنگ بزنی؟ این فرار بازی چیه راه انداختی؟

سعی کردم وارد بحث نشم. فقط زیر لب گفتم:

ــ ببخشید… رسیدیم خونه زنگ می‌زنم.

حمید نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت:

ــ نمی‌خواد.
دایی برگشته.

چند روز گذشت تا اینکه یه روز عصر، حمید از سر کار برگشت و دستش پرِ خرید بود؛ چندتا کیسه بزرگ.

با تعجب پرسیدم:

ــ اینا چیه؟ چرا اینقدر خرید کردی؟

خیلی معمولی گفت:

ــ چند روز باید برم مأموریت. گفتم چیزی کم و کسر نباشه.

همون‌جا دلم گرفت. با اینکه رفتاراش سرد بود، ولی به بودنش عادت کرده بودم. نمی‌خواستم قبول کنم، اما نبودنش اذیتم می‌کرد.

فرداش که آماده رفتن می‌شد، رو به من گفت:

ــ این چند روز که نیستم، برو خونه‌ی پدرت.

اول مخالفت کردم. گفتم راحتم همین‌جا.
اما انقدر اصرار کرد که آخر سر کوتاه اومدم.

وقتی راه افتادیم، اول منو رسوند جلوی خونه‌ی پدرم.
و بدون اینکه منتظر باشه رفت...
همین. نه خداحافظی طولانی، نه توضیح اضافه. فقط گذاشت پیاده شم و رفت.

زنگ رو که زدم، بابا خودش در رو باز کرد.

🌷جهت خرید داستان ارغوان کلمه خصوصی دایرکت ارسال کنید🩵

🍂برای خوندن ادامه داستان فالو کن عزیزم🥺👇
@life_argavan

ازدواجم با پسر عموم اجباری بود داستان زندگیم کپشن💔🥺 #پارت_۹۴ حمید که وارد شد، اول رفت سمت بابا. باهاش سلام و احوال‌پرسی کرد، بعد نگاهش رو برگردوند سمت من و کوتاه گفت: ــ آماده شو، بریم خونه. مامان با ظرف میوه وارد سالن شد و گفت: ــ کجا؟ نهار درست کردم. حمید محترمانه اما خشک جواب داد: ــ ممنون زن‌عمو… کار دارم. بابا به مامان نگاه کرد و گفت: ــ خانم، اصرار نکن. لابد کار مهمیه. حرفی نزدم. فقط رفتم کیفم رو برداشتم و همراه حمید از خونه زدم بیرون. تو مسیر هیچ‌کدوم حرف نمی‌زدیم، تا اینکه خودش سکوت رو شکست: ــ مگه قرار نبود به فرانک زنگ بزنی؟ این فرار بازی چیه راه انداختی؟ سعی کردم وارد بحث نشم. فقط زیر لب گفتم: ــ ببخشید… رسیدیم خونه زنگ می‌زنم. حمید نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت: ــ نمی‌خواد. دایی برگشته. چند روز گذشت تا اینکه یه روز عصر، حمید از سر کار برگشت و دستش پرِ خرید بود؛ چندتا کیسه بزرگ. با تعجب پرسیدم: ــ اینا چیه؟ چرا اینقدر خرید کردی؟ خیلی معمولی گفت: ــ چند روز باید برم مأموریت. گفتم چیزی کم و کسر نباشه. همون‌جا دلم گرفت. با اینکه رفتاراش سرد بود، ولی به بودنش عادت کرده بودم. نمی‌خواستم قبول کنم، اما نبودنش اذیتم می‌کرد. فرداش که آماده رفتن می‌شد، رو به من گفت: ــ این چند روز که نیستم، برو خونه‌ی پدرت. اول مخالفت کردم. گفتم راحتم همین‌جا. اما انقدر اصرار کرد که آخر سر کوتاه اومدم. وقتی راه افتادیم، اول منو رسوند جلوی خونه‌ی پدرم. و بدون اینکه منتظر باشه رفت... همین. نه خداحافظی طولانی، نه توضیح اضافه. فقط گذاشت پیاده شم و رفت. زنگ رو که زدم، بابا خودش در رو باز کرد. 🌷جهت خرید داستان ارغوان کلمه خصوصی دایرکت ارسال کنید🩵 🍂برای خوندن ادامه داستان فالو کن عزیزم🥺👇 @life_argavan

Feature Post
8,610

Views

ग्राफ

Performance

Posted Feb 27, 2026
· ~5 views/hour avg

8,610

Current Views

Since Page Load

+0

Per Minute

+0

Per Hour

4.05%

Engagement Rate

74.7%

Reach

5.03%

Like Rate

7.85%

Comment Rate

Performance monitor

Next Views Milestone

8,000

61.00%

8,610
9,000

0

Days

0

Hours

0

Minutes

0

Seconds
Loading ad...

पोस्ट विवरण

ReelVideoCollab

Caption

ازدواجم با پسر عموم اجباری بود داستان زندگیم کپشن💔🥺 #پارت_۹۴ حمید که وارد شد، اول رفت سمت بابا. باهاش سلام و احوال‌پرسی کرد، بعد نگاهش رو برگردوند سمت من و کوتاه گفت: ــ آماده شو، بریم خونه. مامان با ظرف میوه وارد سالن شد و گفت: ــ کجا؟ نهار درست کردم. حمید محترمانه اما خشک جواب داد: ــ ممنون زن‌عمو… کار دارم. بابا به مامان نگاه کرد و گفت: ــ خانم، اصرار نکن. لابد کار مهمیه. حرفی نزدم. فقط رفتم کیفم رو برداشتم و همراه حمید از خونه زدم بیرون. تو مسیر هیچ‌کدوم حرف نمی‌زدیم، تا اینکه خودش سکوت رو شکست: ــ مگه قرار نبود به فرانک زنگ بزنی؟ این فرار بازی چیه راه انداختی؟ سعی کردم وارد بحث نشم. فقط زیر لب گفتم: ــ ببخشید… رسیدیم خونه زنگ می‌زنم. حمید نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت: ــ نمی‌خواد. دایی برگشته. چند روز گذشت تا اینکه یه روز عصر، حمید از سر کار برگشت و دستش پرِ خرید بود؛ چندتا کیسه بزرگ. با تعجب پرسیدم: ــ اینا چیه؟ چرا اینقدر خرید کردی؟ خیلی معمولی گفت: ــ چند روز باید برم مأموریت. گفتم چیزی کم و کسر نباشه. همون‌جا دلم گرفت. با اینکه رفتاراش سرد بود، ولی به بودنش عادت کرده بودم. نمی‌خواستم قبول کنم، اما نبودنش اذیتم می‌کرد. فرداش که آماده رفتن می‌شد، رو به من گفت: ــ این چند روز که نیستم، برو خونه‌ی پدرت. اول مخالفت کردم. گفتم راحتم همین‌جا. اما انقدر اصرار کرد که آخر سر کوتاه اومدم. وقتی راه افتادیم، اول منو رسوند جلوی خونه‌ی پدرم. و بدون اینکه منتظر باشه رفت... همین. نه خداحافظی طولانی، نه توضیح اضافه. فقط گذاشت پیاده شم و رفت. زنگ رو که زدم، بابا خودش در رو باز کرد. 🌷جهت خرید داستان ارغوان کلمه خصوصی دایرکت ارسال کنید🩵 🍂برای خوندن ادامه داستان فالو کن عزیزم🥺👇 @life_argavan

Posted

February 27, 2026, 06:16 PM

Audio

Original audio — life_argavan

Original audio

Dimensions

640 × 1136

Unique Commenters

27

Post ID

3841949411962577719

Collaborators

@life_argavan के और पोस्ट

Loading ad...

दूसरा पोस्ट ट्रैक करें

Paste an Instagram post or reel URL to view its live counters

Feature this post in the Sponsored section

Reach 100,000+ daily Instagram enthusiasts with your post displayed to real users browsing our site every day.

Get Featured

How to Track a Post or Reel

1

Open Instagram

Open the Instagram app or website and navigate to the post or reel you want to track.

2

Copy the Link

Tap the share button (paper plane icon) or the three dots (...) menu and select "Copy link".

3

Paste Here

Paste the copied URL into the search box above and click "Go". That's it!

4

Watch Live

See views, likes, comments, and shares update in real-time every 5 seconds.

Frequently Asked Questions

© 2016-2026 Instastatistics LLC

Public statistical data shown on this website is sourced from third-party services and public endpoints. Instagram does not control, approve, or endorse how this data is presented on Instastatistics.

The name "Instagram" is used for contextual and descriptive purposes only. Instastatistics is not affiliated with, endorsed by, or sponsored by Instagram or Meta Platforms, Inc.

Quick Links

Terms of ServicePrivacy Policy